Sunday, July 23, 2017 | دوشنبه 02 اسد 1396
آخرین اخبار
پربیننده ترین اخبار
تبلیغات
ورود به سیستم
  • عضویت
  • بازیابی گذرواژه
1394/06/10 «گهواره خالي» داستان نوشته اکرم عثمان

شرح مطلب

 «عـزيزانم خدا پشـت و پناهتان باد! با کابل نفـس مي‌کشم، اين شـهر گهواره و گور من است؛ من همين جا مي‌مانم و همين جا مي‌ميرم.»

بيش از 3 دهه جنگ و ناامني مهاجرت را بر مردم افغانستان تحميل کرد . در نتيجه اين مهاجرت‌ها شيرازه بسياري از خانواده‌ها را از هم پاشيد و فراق بين اعضاي يک خانواده شکل گرفت.

داستان «گهواره خالي» نوشته اکرم عثمان از نويسندگان مطرح کشور به خوبي اين وضعيت را توصيف کرده است.

 گل آغا کارمند 68 سـاله، عصر که از کار برمي گردد پيش از تبديل لباسـهايش کتري حلبي کوچکي را بر سـر اجاق مي گذارد و منتظر مي ماند تا آب جوش بيايد و برايش چاي دم کند.

آن وقـت در کنج بالايي اتاق رو به پنجره مي نشـيند و پتويي را بر سـر زانو هاي پر دردش مي کشـد و نامه اي پاسـخ طلب از فـرزندش را که از امريکا آمده بود بالا و پايين مي کند. آنها از پدر شـان خواسـته بودند که هـرچه زودتر کابل را ترک بگويد و به آنها بپيوندد.

بيرون از اتاق چمن رنگ پريده، در پنجه پاييز زودرس جان مي کند. باغچه سـبز و خرم چند صباح پيش، ديگر عرصه پرواز زنبور هاي سـبز رنگ کوچکي بود که به خاطر تخم گذاري سـنگين بار و تنبل به نظر مي آمدند و بر آخرين گلهاي خزاني مي چسـپيدند و گلبرگها را مي ليسـيدند.

سکوت و تنهايي در خانه

از باغچه هيچ صدايي بر نمي خاسـت، حتي گنجشـکها هم بغض کرده، و غمين معلوم مي شـدند و غچ غچ و سـر و صدا در گلوي شـان خشـکيده بود. يک جفـت موسـيچه خوش خط و خال که از ديرگاه بر بلندترين شـاخ نسـترن آشـيان کرده بودند از هوهو و قوقو افتاده بودند و کبوترهاي رنگارنگ هـمسـايه که گاه و بيگاه بر صحن سـرا ظاهـر مي شـدند از چندي نا پيدا بودند و پيدا نبود که آنها را گربه خورده يا اينکه توسـط صاحبشـان گم و غيب شــده اند.

به گفـته مرغ بازها، کوچگي ها همه چون مرغهاي کري خورده! و کبک هاي قو شـده! پُک شـانرا گم کرده بودند. از کودتاي ثور فقط پنج سـال و چند ماه و از فوت هـمسـر گل آغا سـه ماه مي گذشـت.

يادي از گذشته‌ها

گل آغا مواظب جز جز کتري بود تا سـر نرود. براي او جز همين کتري کوچک حلبي همصحبتي نمانده بود. پارسـال اين کار را مادر اولادها انجام مي داد. هـمسـر مهربانش بي بي جان، هر روز بدون تأخير، پيش از اينکه شـوهـرش به اصطلاح کمرش را باز کند يک چاينک شـلغمي قاشـقاري را پُـر از چاي سـبز اعلاي چيني ميکرد و در پتنوس خوش سـاخت مي گذاشـت و آن نوشـداروي داغ، معطر و هل دار چنان رگ و پي گل آغا را باز ميکرد که بزودي خود را خمار ميافـت و جا به جا بر سـر تشـکش مي لميد و به خواب خوشي فرو ميرفـت.

هـنگام صرف نان شـب باز همسـرش بر بالينش مي آمد و با ملايمت و احتياط زياد آنقدر که پدر اولادهايش اذيت نشـود صدا ميزد: گل آغا، گل آغا جان! وخت نان اسـت گشـنه نشـدي؟

گل آغا از خواب برميخاسـت و بسـم الله گويان بر صدر سفره سـفـيد و درازي مي نشـسـت که دورا دورش با مهمانها، دخـترها، پسـرها، و نواسـه هايش پر مي بود و صحبتهاي گرم آنها لذت غــذا را چند برابر مي کرد.

در آن وقـتها، جويباري از صداهاي گوشـنواز از هـر کنج و کنار آن عمارت بزرگ بگوش مي رسـيد. سـالمندان زير سـايه درخت يا چَـيله هاي تاک مي غـنودند، جوانهاي خانواده در چمن سـبز مخملين واليبال مي کردند، کودکان تاب ميخوردند، دخـترهاي جوان و دم بخـت گاهي ريسـمان بازي ميکردند و گاهي از آسـمان و ريسـمان حرف مي زدند.

قل قل کتري کوچک حلبي گل آغا را بخود بر مي گرداند. چاي را دم مي کند و بي ميل و بي کيف يکي دو پياله برايش مي ريزد.

شـام فرا مي رسـد، مدتي بود که برق هم نمي آمد و شهـر در تاريکي مطلق غرق مي بود. از چندي به آن طرف ملاي مسـجد کوچه هم از ترس، خيلي آهـسـته اذان مي داد و گل آغا از روي تاريک و روشـن هوا يا رجوع به سـاعتش بر جانماز مي ايسـتاد و خونين دل و گيچ عبادت را به پايان ميبرد.

هـنگام دعاي آخر، عوض طلب مغفـرت و سـلامتي ايمان ميگفـت: ــ خدايا! تنهايي به تو مي زيبد، شـکر که تـُره دارم و بيخي بي‌کس و تنها نيسـتم. اما آرام نمي گرفـت و خطاب به مسـافرانش مي زاريد: ــ از مه دور اسـتين، از بلا هاي زمين و آسـمان دور باشـين!

حامد و ثريا روشني‌بخش خانه

چند سـال پيش وقـتيکه نخسـتين نواسـه شـان  حامد به دنيا آمد براي او و بي بي، جهان رنگ ديگري گرفـت. بي بي در بيان محبتش نسـبت به او ميگفـت: اولاد بادام اسـت و نواسـه مغز بادام!

گل آغا گهواره‌اي قـيمتي براي نواسـه اش مي خرد و آن را در اتاق نشيـمن‌شـان ميگذارد تا در طول روز پهلوي خودشـان باشـد و دقـيقه اي تنها نماند. بدينگونه گل آغا چوشک دادن، گهواره جنباندن و حتي پنهاني لالايي خواندن را ياد مي گيرد و پيرانه سـرپرسـتاري مي کند.

يک ونيم سـال بعـد تر خواهـر حامد  ثريا به دنيا مي آيد و در مردمکهاي ديده گل آغا و بي بي جان جا مي گيرد. هـمينکه به راه رفـتن شـروع مي کند بنا به طبيعت معصوم و مظلوم دخترانه، برعکس حامد که سـخت شـوخ و شـيطان بود، نرمخو و بي آزار بار مي آيد و مانند بچه گربه اي خُر خُر کنان سـرش را به پر و پاچه پدر کلان و مادر کلانش ميمالد.

ثريا گاه و بيگاه از کلک گل آغا و بي بي جانش مي گرفـت و آنها را نرمک نرمک به طواف صندلي ها، درختها و حتي عروسک هايش مي برد و وانمود مي کرد که اين اوسـت که به موسـفـيد ها طريق راه رفـتن مي آموزد. ثريا دسـت آنها را نيز سـبک ميکرد.

گاهي پياله هاي خالي چاي شـانرا به چايخانه مي برد، باري با لکنت زبان براي آنها آواز ميخواند و گاهي هم ميده ميده! ميرقصيد. هـنگام خفـتن وقـتيکه خواب بر او غلبه مي کرد بدون تعارف در آغوش گرم يکي فرو ميرفـت و گربه وار نفـس ميکشـيد.

زلزله‌اي که جان و آبرو را لزراند

بلواي جاري، مملکت را از بيخ مي لـرزاند و ريز و درشت گل آغا نيز از آن زلزله مدهـش برکنار نمي مانند. اوباش هاي کوچه هم تحت تأثير و ترغيب حکومت بر دو شـصت پا مي شـوند تا در فرصتي مناسـب بر جان و مال مردم با آبرو بتازند.

جوانهاي خانواده اعم از دختر و پسـر با اصرار و ابرام، پدرشـان را زير فـشـار مي گيرند که به تقـليد از هـمسـايه‌شـان که در کاليفورنيا رسـتوران باز کرده بود ملک و مالش را بفـروشـد و راهـي امريکا شـود. ولي گل آغا ميگفـت که او از عهده شـرابفـروشي بر نمي آيد و در آخر عمر نمي خواهـد که شـيشـه تقوايش درز بـردارد و به کارهاي دون پايه دسـت بيازد.

بنابر آن فـرزندانش که مي بينند پدرشـان هـر دو پا را در يک کفـش کرده و هرگز کابل را ترک نخواهد کرد؛ خود در تدارک عـزيمت از کشـور مي برايند و دل از خانه و لانه مي کنند.

شـبي بزرگترين پسـرشـان کبير آرام آرام به پدر و مادرش حالي مي کند که ديگر تحمل زندگي دراين شـهر را ندارد و ميترسـد که روزي دير شـود و او نتواند جان هـمسـر و کودکانش را نجات دهـــد.

گل آغا در ميماند که چه بگويد. زبانش مي خشـکد و عقـلـش از کار مي ماند. بالاخـره با گلوي پر و گرفـته مي گويد: هـرچه خيرتان باشـه، خدا پـشـت و پناه تان!

اما چشـمهاي مادرش سـياهي ميروند و جا به جا بيهوش مي شـود. فوراً به شـفاخانه، در بخش بيماري هاي قلبي بسـتري‌اش مي کنند.

جنگ و گسست پيوندهاي عاطفي

جنگ نه تنها خانوده ها را تجزيه مي کند بلکه ظريفـترين پيوند هاي عاطفي را پاره ميکند و هر آدم را در لاک و محفظه کوچکي مي راند که جز جان و بقاي خودش به ديگري نينديشـد. به اين ترتيب آن مثل هاي معـروف مصداق تمام و کمال ميابنـد: « آب تا گلو بچه زير پاي! » و يا « واگور تنها گور»!

گل آغا، هـمسـرش را به شـکيبايي فرا مي خواند و عتاب آميز مي گويد: ناشـکري گناه داره،توکل به خدا کن!

و بي بي مي گويد: دگه دلم از خودم نيسـت، دنبه سـرچراغ اسـتم! و درسـاعت تنهايي گهواره خالي را آرام آرام مي جنباند و زير لب زمزمه مي کند:

آللوي ابريشـم بند و بارت مه ميشـم

برايي سـر بازار خريدارت مه ميشـم

ديگر بي بي تقـريباً از سخن گفتن مي ماند و در خود مي پـژمرد، گفتي منجمد شـده اسـت. باز دنيا مي چرخـد و پائيز و بهار مي آيد. جواني رعـنا و درس خوانده به خواسـتگاري عادله دختر دم بخـتِ خانواده مي آيد. او را به شـرطي به دامادي قـبول ميکنند که خانه داماد شـود و عادله را از آنها دور نکند.

خانه بار ديگر روشن مي‌شود

بعـد از نُـه ماه، نـُه روز، نُـه سـاعت، نُـه دقيقه و نُـه ثانيه خدا به عادله و شـوهـرش، دختري ارزاني مي کند که نامش را  يلدا ميگذراند. خانه رنگ و رونق مي گيرد و غرق در سـاز و سـرود مي شـود. سـال ديگر بهـشـته مي آيد و به دنبالـش محافل شـب شـش، نام گذاري، سـرشـويان، چله گريز و سـالگرد ازدواج.

جنگ اوجي تازه مي يابد و خواب و خوراک را بر مردم حرام مي کند. راکتي برخانه هـمسـايه اصابت مي کند و جمعي را به خاک و خون مي غلـتاند. راکتهاي کور و گلوه هاي بينا و نابينا تمام سـرها را در گود شـانه ها دفن مي کنند. شـهر بلاخيز، بي بلاگردان و بي حفاظ ميماند و عادله و شـوهـرش را ناگزير مي سـازد که از موسـفـيد ها دعاي خير بگيرند و رهـسـپار ديار غربت شـوند.

سـپس خانه تقـريباً خالي مي شـود، بي بي ميماند، گل آغا و نادر جوانترين پسـر شـان. گهواره خالي نادر را زنهار مي دهـد: حيف اسـت که دراين روزهاي دشـوار، عروس ديگري به خانه نيايد و او همان ناهـيد خودت نباشـد.

تو که سـالها ناهـيد را سـتاره وار در محراق و محراب آرمانهايت مي جُسـتي اکنون دم غـنيمت دان و او را بخانه بياور تا باز گهواره بجنبد.

ديگر بار، دنگ و دهل و رقص و قرص در خانه طنين مي اندازد و چند ماه بعـد زيد مي آيد. ــ کودک شـريني که بيني‌گکي چون سـنجد و گوشـک‌هايي چون شـير پيره (شيريني خاص افغانستان) داشـت.

از همان بدو امر از چشـمهاي مهره مانند و شـيطنت بارش زيـرکي غـير عادي مي تراويد. چهار ماه زودتر از ديگر کودکان به راه رفـتن و شـش ماه زودتر به حرف زدن شـروع مي کند. بي پرسـان، آن گهواره خالي را از خود مي کند و بي بي و بابا را مجبور مي کند که تکانش بدهـند. آن گاه خودش براي خودش لالايي را مي خواند و سـالمندها را مي خنداند.

کوچ ديگري

ديگر مرگِ بي هـنگام، از شـاهرگ گردن مردم نيز نزديکتر مي آيد و بي بي و گل آغا در مي مانند که از ناهـيد و نادر و زيد چگونه محافـظت کنند. سـر انجام دندان برجگر مي گيرند و از عروس و پسـرشـان تمنا مي کنند که تا دير نشـده به جاي امني بروند. ناگزير آنها هم مي کوچـند و باز گهواره خالي مي ماند.

در يک روز ابري پائيزي که باران دانه دانه مي باريد، بي بي عادتاً بعـد از نماز پيشـين کنار گهواره مي خوابد و ديگر هرگز بيدار نميشـود. فرزندان از آن دور براي پدرشـان مي نويسـند که کابل را ترک بگويد و به آنها بپيوندد.

گل آغا آن نامه پاسـخ طلب را که از امريکا آمده بود بالا و پايين مي کند و در جواب مي نويسـد:«عـزيزانم خدا پشـت و پناه تان باد! با کابل نفـس مي کشـم، اين شـهر گهواره و گور من اسـت. من همين جا ميمانم و همين جا مي ميرم.»

 
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
وب سایت :
نظر :