Tuesday, November 21, 2017 | ﺳﻪشنبه 30 عقرب 1396
آخرین اخبار
پربیننده ترین اخبار
تبلیغات
ورود به سیستم
  • عضویت
  • بازیابی گذرواژه
1394/10/21 پناهجوي افغان:اي کاش افغانستان را ترک نمي کردم

شرح مطلب

 يک پناهجوي افغان مقيم انگلستان مي‌گويد که در مسير راه مهاجرت، مشکلات زيادي را تحمل کرده و حوادثي مانند افتادن در دام قاچاقچيان، زنداني شدن، اذيت و آزار و حتي غرق شدن را تجربه کرده است.

گل ولي پسرلي يکي از جوانان ولايت ننگرهار است که چندي پيش رخت مهاجرت بسته و اکنون در شهر لندن به سر مي‌برد.

پس از اينکه نيروهاي امريکايي پدر و پدرکلان گل‌ولي را به قتل رساندند و طالبان نيز وي را تحت فشار قرار داد تا براي انتقام گرفتن به آنها بپيوندد، طي يک سفر که يک سال به طول انجاميد به انگلستان مهاجرت کرد.

گل‌ولي مي‌گويد در مسير راه مهاجرت، مشکلات زيادي را تحمل کرده و حوادثي مانند افتادن در دام قاچاقچيان، زنداني شدن، اذيت و آزار و حتي غرق شدن را تجربه کرده است.

اين پناهجوي افغان گفت: اي کاش کشورم را ترک نمي‌کردم، اي کاش آن کتاب را نمي‌نوشتم و اي کاش اين مسيري را که طي کردم و نمي‌آمدم.

وي با بيان اينکه در بحيره مديترانه در قايقي بوديم که براي 20 نفر ساخته شده بود اما 120 نفر از مهاجران در آن بودند گفت: 3 روز بدون آب و غذا در بحر بوديم و چند روز قبل آن نيز براي رسيدن قايق گرسنه و تشنه در جنگل انتظار مي‌کشيديم.

اين مهاجر افغان در حال حاضر نمحصل علوم سياسي دانشگاه منچستر انگلستان است و براي دفاع از حقوق پناهجويان فعاليت مي‌کند. گل‌ولي اخيراً کتابي به نام «آسمان تاريک» نوشته و در آن خاطرات سفر خود را شرح مي‌کند.

در ادامه متن کامل مصاحبه تفصيلي نشريه امريکايي مک لينز با اين مهاجر را مي‌خوانيد.

متن کامل اين مصاحبه :

مک لينز: وقتي مادرتان، شما و برادرتان را راهي سفر کرد، به شما گفت که هيچ وقت به افغانستان بازنگرديد حتي اگر رويداد بد بيافتد، چرا؟

پسرلي: من شاهد رويداد بسيار بدي در افغانستان بودم که برخي از آن اقدامات وحشيانه و غيرانساني بود. اما مادرم قتل و کشتار و خونريزي‌هاي بيشتري را نسبت به من ديده و فکر ميکنم به اين باور رسيده بود که ماندن ما در افغانستان به قيمت از دست رفتن جان ما تمام خواهد شد و بدون شک توسط امريکايي‌ها يا طالبان کشته خواهيم شد.

مک‌لينز: آيا تهديدات خاصي عليه شما صورت گرفت؟

پسرلي: کاکاي من عضو گروه طالبان و به عنوان فرمانده اين گروه چندين سال با آنها کار مي‌کرد. به همين دليل وقتي رژيم طالبان سقوط کرد، اين موضوع براي ما مشکل‌آفرين شد. اعضاي خانواده‌ام از جمله پدر و ديگراقارب من توسط نيروهاي امريکايي کشته شدند.

طالبان از من مي‌خواستند تا به آنها ملحق شوم، نه تنها به خاطر انتقام خون خانواده‌ام بلکه به اين خاطر که با (اشغالگران) مبارزه کنم. از يک طرف اامريکايي‌ها از ما مي‌خواستند براي آنها کار کرده و اطلاعاتي را که مي‌خواهند جمع‌آوري کنيم و از سوي ديگر طالبان از ما مي‌خواستند که به عنوان يک نيروي مبارز با آنها فعاليت داشته باشيم و با تمامي ابزارها از جمله تهديد به مرگ ما را مجبور به خواسته‌هايشان مي‌کردند. زندگي من و برادرم در معرض خطر قرار داشت.

مک‌لينز: آيا مي‌دانستيد که قرار است به کجا برويد و چه زماني سفر خود را آغاز خواهيد کرد؟

پسرلي: من هيچ ايده‌اي در ذهنم نداشتم و تنها چيزي که مي‌دانستم اين بود که قرار است به يک مکان امن بروم. از ديگران شنيده بودم که قرار است برخي‌ها من و برادرم را به اروپا برده و زندگي جديدي را آغاز کنيم. البته قطعاً زندگي ما در دستان افراد بيگانه خواهد بود.

من به شدت احساس شرمندگي و فکر مي‌کردم اين بي‌شرمانه‌ترين کاري بود که مي‌توانستم انجام دهم، اينکه مادرم و تمام زناني که به من نياز داشتند را ترک کنم. بنابراين موقع فرار احساس شرمندگي مي‌کردم، چيزي که مردم غرب آنرا احساس نمي‌کنند.

مک‌لينز: در اوايل سفر شما، برادرتان را گم کرديد؟

پسرلي: مادرم به ما گفت که دست يکديگر را رها نکنيد، اما به محض اينکه ما به ميدان هوايي پيشاور رسيديم، ما را از هم جدا کردند. رسيدن به مکان امن را ديگر فراموش کرده بودم و تلاش مي‌کردم برادرم را پيدا کنم.

مک‌لينز: شما در خصوص يک شبکه گسترده قاچاقچيان در سراسر اوراسيا صحبت کرديد، اين شبکه چگونه فعاليت مي‌کند؟

پسرلي: اين شبکه ساختار فوق‌العاده پيچيده است. يکي از قاچاقچيان که واسطه‌اي در تهران براي رسيدگي به کارهاي ما داشت، مقدمات سفرما به ايران و سپس ترکيه را فراهم کرد.

مجبور بوديم از يک مکان به مکان ديگري برويم ضمن اينکه رفتار قاچاقچيان عاري از هرگونه احساس بود، مرتب به ما دروغ مي‌گفتند و مطئمن بودم که اگر مجبور مي‌شدند ما را مي‌کشتند. قاچاقچيان به دنبال اين بودند که حتي براي حفظ اعتبار خود، ما را به سلامت به مقصد ما برسانند.

مک‌لينز: در مورد عبور از بحيره ترکيه به يونان بگوييد؟

پسرلي: بحيره مديترانه سخت‌ترين بخش سفرم بود و من به اين دليل که تا آن زمان بحر نديده بودم، به شدت مي‌ترسيدم. من در قايقي بودم که براي 20 نفر ساخته شده بود اما 120 نفر از مهاجران در آن بودند.

3 روز بدون آب و غذا در بحر بوديم و چند روز قبل آن نيز براي رسيدن قايقمان گرسنه و تشنه در جنگل انتظار مي‌کشيديم.

به ما گفته بودند که پس از گذشت 4 ساعت به يونان مي‌رسيم.پس از گذشت 50 ساعت قايق ما خراب شد و اگر پوليس به کمک ما نمي‌رسيد در وسط بحيره مديترانه غرق مي‌شديم.

يکي از بزرگترين درگيري‌هاي فکري من اين بود که برادرم از مردن يا زنده بودن من هيچ خبري نداشت و هيچ کس جسدم را در اعماق بحر پيدا نخواهد کرد.

من از مرگ مي‌ترسيدم، از اينکه ناشناس بمانم و از اينکه پس از مرگ من چه بلايي بر سر خانواده‌ام مي‌آيد، هراس داشتم. حداقل در صورت وجود يک جنازه، آنها مي‌دانستند جسد من کجاست.

مک‌لينز: با ديدن عکس آيلان در سواحل ترکيه چه احساسي پيدا کرديد؟ اين حادثه مي‌توانست براي شما اتفاق بيافتد.

پسرلي: اين واقعيت غم‌انگيزي است که هر روز بوقوع مي‌پيوندد و موج‌هاي بحر اجساد کودکان بي‌شماري را به ساحل مي‌آورد. اين چيز جديدي نيست و مردم به زودي آنرا فراموش خواهند کرد.

مک‌لينز: در نهايت شما به اردوگاه «کاله» فرانسه رسيديد، جايي که تمام مهاجران دور هم جمع مي‌شوند تا از طريق بحر خود را به انگلستان برسانند.

پسرلي: مردم فرانسه کاله را جنگل مي‌نامند چرا که هيچ انساني در آنجا زندگي نمي‌کند. اما پناهنجويان هيچ جاي ديگري براي ماندن نداشتند.

براي من ماندن در اردوگاه کاله بسيار خسته‌کننده بود و زمان به کندي مي‌گذشت؛ من بايد بي‌خوابي و خستگي را تحمل کرده، از دست پوليس فرار مي‌کردم و پشت سر لاري ها در اتوبان ها مي‌دويدم که يک امر بسيار خطرناک بود.

مک‌لينز: شما به کمک يک قاچاقچي خود را در يک لاري حمل پر از کيله مخفي کرده و به انگلستان رسيديد.

پسرلي: من را به مرکز مهاجرت انگلستان بردند و در آنجا امکان درخواست پناهندگي وجود داشت اما پس از گذشت يک سال زندگي‌ام جهنم شد.

به مليت من توهين شد که بزرگترين اهانت ممکن به من بود. هيچ چيز بدتر از اين نيست که مقامات و کارمندان امور اجتماعي يک کشور باورت نداشته باشند.

به اين نتيجه رسيده بودم که زندگي حتي ارزش يک بار زيستن را هم ندارد، حتي اگر تمامي اين مشکلات را هم پشت سر بگذارم.

تصميم به خودکشي گرفتم؛ وقتي هيچ کس شما را باور نداشته باشد به چه نقطه‌اي از زندگي مي‌رسيد؟ من براي رسيدن به چه چيزي نصف دنيا را پشت سر گذاشتم؟

مک‌لينز: چگونه از اين وضعيت بيرون آمديد؟

پسرلي: من خيلي پشتکار داشتم و دوستان و معلمانم حمايت زيادي از من کردند. تلاش کردم به جامعه بازگردم و خيلي زود به مقام و موقعيتي در انگلستان دست يافتم که توانستم در اين کشور بمانم.

مي‌خواستم متفاوت باشم و به افرادي که همانند من براي رسيدن به اهداف خود خوش‌شانس نبودند، کمک کنند.

مک‌لينز: چه حرفي با مردم اروپا و امريکايي شمالي که نگران هجوم پناهجويان هستند، داريد؟ پناهندگان بايد در اين کشورها چه اقداماتي انجام دهند؟

پسرلي: ابتدا بايد از صدراعظم کانادا قدرداني کنم که از پناهجويان استقبال کرد. من نگراني مردم اين کشورها را درک مي‌کنم اما مي‌گويم مردم يک کشور تنها زماني خانه، خانواده و کشور خود را ترک مي‌کنند که تحت شرايط فوق‌العاده‌اي قرار گرفته باشند.

آنها از جنگ و درگيري و آزار و اذيت‌ها فرار مي‌کنند و مردم بايد از پناهجويان حمايت کنند. پناهجويان مي‌توانند به جامعه آنها کمک کنند و نبايد نگاهي تحميلي به آنها داشته باشند بلکه بايد با ديد سرمايه‌گزاري به آنها نگريست. افغان‌ها و سوري‌هايي تحصيل کرده‌ و حتي آنهايي که تحصيل نکرده‌اند، هرکاري که از دستشان برآيد انجام مي‌دهند.

مک‌لينز: از وقتي که افغانستان را ترک کردي، مادرت را نديد‌ه‌‌اي و گفت‌وگوي تلفني با وي نداشته‌ايد؟ راجع به اين موضوع کمي توضيح دهيد؟

پسرلي: من به مادرم گفتم که يک کتاب نوشته و آنرا به وي اهدا کردم. به مادرم گفتم که چگونه زندگي من را نجات داد اما من او را دست دادم.

هم اکنون فردي کاملاً متفاوت شده‌ام و احساس مي‌کنم اندکي عجيب و غريب شده‌ام؛ اگر به سرزمين، خانه و خانواده‌ام بازگردم احساس راحتي نمي‌کنم.

مک‌لينز: آيا تا حالا به اين فکر کرده‌ايد که مادرتان را به انگلستان آوريد؟

پسرلي: اين موضوع معماي غيرقابل حل است. مسئله اينجاست که اگر من اين کار را کنم خانواده‌هايي که نمي‌توانند به اروپا بيايند چه مي‌شوند؟ درسته که خانواده من از بقيه مهم‌تر هستند اما اگر هر کس خانواده خود را به غرب بياورد چه اتفاقي مي‌افتد؟ هيچ کس نمي‌تواند بازگردد.

مک‌لينز: آيا از اينکه افغانستان را ترک کرديد، پشيمان هستيد؟

پسرلي: اي کاش کشورم را ترک نمي‌کردم، اي کاش آن کتاب را نمي‌نوشتم و اي کاش اين مسيري را که طي کردم و نمي‌آمدم.

 
ارسال نظر
نام :
ایمیل :
وب سایت :
نظر :